سولوی غم انگیز

هوالمحبوب

  

واحد اندازه گیریِ فاصله " مــتــر " نیست ؛
" اشـــــــــــتـــیــــاق " است ..
مشتاقش که باشی ، حتی یک قـدم هم فاصله ای دور است .!.

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت٩:۱۱ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

 

هوالمحبوب


آدم ها می گذرند

آدم ها از چشم هایم می گذرند

و سایه ی یکایکشان

بر اعماق قلبم می افتد

مگر می شود

از این همه آدم

یکی تو نباشی

لابد من نمی شناسمت

وگرنه بعضی از این چشم ها

این گونه که می درخشند

می توانند چشم های تو باشند

 

_ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند!

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت۸:٥۸ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 


در خود خزیده ام که به آغوش های نیمه ماندگار خطور نکنم

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱/٥ساعت٩:۳٤ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

من اینجا بس دلم تنگ است  و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

 

_چرا یه کاری می کنید که با خودم بگم کاش رفته بودم؟ تا وقتی هستم آزارم بدید، وقتی رفتم اون ور بشینید گریه کنید. خسته ام. خسته. مگه من از این زندگی کوفتی چی خواستم؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ساعت٧:٥٦ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

چه آدم های پوچ و توخالی ای ...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت٩:٤٢ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

گم شدن می خواهم
در دل بی نشانی ترین کافه ها
حسابم آنقدر از رفت و آمد های باران خورده
و چترهای دو نفره / جداست
که صندلی روبرویم را بی اجازه بردارند...

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت۱٠:٠۳ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 


شعر ؛ درد است
نوشتن هنر نمیخواهد!
کمــــــی درد میخواهد با اندکی قهوه تلخ

آدم اگـــ...ـر حالش خوب باشد که
...دیگر مریض نیست تا بنویسد!!
میرود یک گوشه دنیا با لبخند، چای شیرین میخورد
سیگاری میکشد
شــِل میخواند
و جای ویسکی ، مارتینی با سیب میزند
حالا باز بگو شعر هنر است

تو چه میفهمی از اینها؟
از من؟
از درد
از مردی که گوسفندهای خواب تورا هم این شبــــــــهـ ـــا میشمارد!
تا تو با خیال راحت روزهایت را با گرگـــهـا بازی کـــُـنی!

تو تنها ادای فهمیدن در می آوری
نوشتن هنر نمیخواهد
فهمیدن هنر میخواهد عزیز من...
فهــمــــــــیـــدن!
..


_ بهداد کریمپور

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٦/۱۳ساعت٩:٥٥ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

بعضی ها عددی نبودند و ما آن ها را به توان رساندیم!

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧ساعت٥:٥٠ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

 هوالمحبوب

 

میرم از این چیزی که هستم هست تر باشم

 
بن بست تر   بن بست تر  بن بست تر   باشم

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳ساعت۸:۳۸ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

ماه شبم چی شده؟   ماه شب ِ کی شده؟ :(

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧ساعت۸:٢٠ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 یک وقتهایی دلم می خواهد پشتم باشد به همه چیز و خیال نگاه دزدکی هم در سرم نباشد ..

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت٧:٤٧ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 


اسب سپیدی مرا کافیست .

 من از هرچه شاهزاده است بیزارم..

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت۱:٢٧ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

اون همه تبریک برای تو .. خیلی جالب بود ، تنها کسی که واسه به یاد موندن روز تولدت به reminder فیس بوک نیازی نداشت بهت تبریک نگفت.

 خیلی دوس دارم بدونم چه فکری کردی.. ولی مگه دیگه فرقی هم می کنه؟

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۳/٦ساعت٤:٥٠ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

قهوه ات را بنوش و باور کن : من به فنجان ِ تو  ن م ی گ ن ج م !!!!!!

 

_دلم می خواد اینو تو گوشت داد بزنم!

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت۱۱:۳۱ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

من به رغم دلِ بی مهرِ تو  دلدار گرفتم

گشتم و گشتم و بهتر زِ تو را  یار گرفتم

خنده ای کردم و دل بُردم و با لطفِ نگاهی

تا بمیری ز حسد وعده ی دیدار گرفتم!

 

_شعر از سیمین بهبهانی

+نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت۱٢:٢۳ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب


اشکایی که بی هوا رو گونه هام میریزه
ابری که از همه خاطره هات لبریزه

                         دلی که میخواد بمونه تنی که باید بره
                           حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده
 بی خیال قلبی که این همه تنها مونده

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت۸:۱٢ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

ما هیچکدام خوب نیستیم

نه تو ، که این همه بد نقش آدم های خوب را بازی می کنی

نه من ، که این همه خوب ، نقش آدم های بد.

 

_از : نه سرین

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٠ساعت۱۱:۱۱ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.

 

پای در پای آفتابی بی مصرف

که پیمانه می کنم

با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.

من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.

پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.

افسانه های سرگردانیت

- ای قلب در به در! -

به پایان خویش نزدیک میشود.

 

بیهوده مرگ

به تهدید

چشم می دراند.

ما به حقیقت ساعت ها

شهادت نداده ایم

جز به گونه این رنجها

که از عشق های رنگین آدمیان

به نصیب برده ایم

چونان خاطره ئی هر یک

در میان نهاده

از نیش خنجری

با درختی.

***

با این همه از یاد مبر

که ما

- من وتو -

انسان را

رعایت کرده ایم.

***

درباران وبه شب

به زیر دو گوش ما

در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما

روسبیان

به اعلام حضور خویش

آهنگ های قدیمی را

با سوت

میزنند.

(در برابر کدامین حادثه

آیا

انسان را

دیده ای

با عرق شرم

بر جبینش؟)

***

آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی

توان خرید،

مرا

- دریغا دریغ -

هنگامی که به کیمیای عشق

احساس نیاز

می افتد

همه آن دم است .

همه آن دم است .

***

قلبم را در مجری ِ کهنه ئی

پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه ئیش

نیست.

از مهتابی

به کوچه تاریک

خم می شوم

وبه جای همه نومیدان

میگریم.

 

آه

 من

حرام شده ام!

***

با این همه - ای قلب در به در!-

از یاد مبر

که ما

- من وتو -

عشق را رعایت کرده ایم،

از یاد مبر

که ما

- من و تو -

انسان را

رعایت کرده ایم،

خود اگر شاهکار خدابود

یا نبود.

_احمد شاملو

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت٩:۱٩ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب
 


نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت

و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت

 

بدون هیچ دلیلی به راه می افتی

سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت

 

و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی

که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت

 

بگیر دست خودت را که باز گم نشوی

دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت

 

صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید

و بازگشت به سمت خودت صدای خودت

 

سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است

تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت

 

تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی

که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت

 

رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته

و باز دست تکان میدهی برای خودت...

 

 

از سعید حیدری_

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت٩:٠٩ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 

فکر می کنی چشات چیه؟    دو تا بلای معمولی 
چه جوریه مگه صدات؟ یه جور صدای معمولی!

فکر می کنی تو چی داری که امثال من ندارن؟
 فقط یه جور ناز و ادا و عشوه های معمولی

وقتی ازت حرف می زنم دیگه نمی لرزه تنم  
 تو هم یکی مثل همه، تو آدمای معمولی

اما نه طفلکی اونا از خیلی هاشون بدتری  
  یه عاشق دمدمی و یه بی وفای معمولی

اون قدیما یادم میاد گفته بودم موهات طلاست 
  نمی شه زیرش بزنم.. یه جور طلای معمولی !

هر چی بودم دلت رو زد شعرا و عاشقونه هام 
  رفتی سراغ کسی با مو و چشای معمولی

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت۱٠:٤٠ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()


هوالمحبوب

 

تنهایی‌ها عمیق‌اند
عمیق
مثل صورت مردگان .

حلزون‌ها چقدر تنهایند
به جز آشیانه‌ی خود همراهی ندارند

تنهایی‌ها عمیق‌اند ، آشیانه‌ی کوچکم !
و تو در خاموشی‌هایم می‌درخشی
در آتش و روشنی می‌درخشی
و من آن‌قدر دوستت دارم
که فراموش می‌کنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است که تنها ادامه دارد.

 

_ شمس لنگرودی

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ساعت٧:٠٩ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 


 
 نبود ز رخت قســمت ما غــیر نگاهی

       آن هم ندهد دست مگر گاه و بگاهی

 

_چه شعر زیبایی

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

دلم گرفته از این چشم های تو خالی    مرا به شهر نگاهت ببر ، بگردانم!

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت۱۱:٠٤ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

این روزها که می گذرد جورِ دیگرم
دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم

دیگر دلم برای تو پرپر نمی زند
دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم

دیگر خودم برای خودم شام می پزم
دیگر خودم برای خودم هدیه می خرم

دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم
دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم

اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس
این روزها من اسم کسی را نمی برم

من شعر می نویسم و سیگار می کشم
تو دود می شوی و من از خواب می پرم

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ساعت۱٢:۱٥ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 
توهّم غریبی بود
وقتی میم آمد
و من نابالغانه به خودم روحیه دادم که
قرارست دیگر دیر نشود؛

یادم رفته اما
که حتی حرف اوّل اسم میم چه بود.


حالا که اول فصل سرد شده است،

...
یادته؟


درست - یا نادرست -، همین موقع‌ها بود.

 

 

_از وبلاگ هرم آیدین

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ساعت٧:۱٦ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

 

هوالمحبوب

 

در دلم گل دادنت را هی نکن  رویای خود

ریشه ات را توی قلبم کنده ام از جای خود

 

بی خودی آن خاطراتی را که خاکش کرده ام

نبش قبرش میکنی ، با زیر چشمی های خود

 

با صدای پای تو دیگر نمیلرزد  دلم ،

پنبه کردم توی گوش ساده لوحیهای خود

 

تازه برگشته ، نخواه از من که بیرونش کنم

بعد چندی که نشسته عقل من در جای خود..

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ساعت۱۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

تو رو دستِ خودش دادم
که از حـالم خبــر داره

که حـتـی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره
تو امـید مـنی امـا
داری از دسـت مـن مـیری..
با دسـتهای خودت داری
هـمه هسـتیمو میگیری
دعـا کردم تو رو بـازم
با چـشمی که نـخوابـیده...

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ساعت۱۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 


اگر بیای  -همونجوری که بودی-
کم میارن حسودا از حسودی !


صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بی خوده

 اما..

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱ساعت٥:٢٩ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 


با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٤ساعت٩:٠٤ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

 

هوالمحبوب

 


خلاصه بهارى دیگر

            بى حضور تو

                  از راه مى‏رسد...

و آن‏چه که زیبا نیست زندگى نیست

روزگار است،

گُل نیلوفر مردابه این جهانیم

و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،

سقفى دارد شادکامى

کف ناکامى ناپدید است

 

هر رودخانه‏اى به دریاچه خود فرو مى‏ریزد

به حسرت زنده رود زنده نمى‏شود رود

نمى‏شود آب را تا کرد و به رودخانه دیگرى ریخت

به رود بودن خود شادمان مى‏توان بود

 

بهار، بهار است، و بر سرِ سبز کردن شاخه‏ها نیست

برف، برف است، هواى شکستن شاخه‏هاى درخت را ندارد

برگ را، به تمنا، نمى‏شود از ریزش باز داشت

با فصل‏هاى سال همسفر شو،

سقفى دارد بهار

کف یخبندان‏ها ناپدید است

 

دستى براى نوازش و

زانوئى براى رسیدن اگر مانده است

با خود مهربان باش،

اگرچه تو نیز دروغى مى‏گوئى گاهى مثل من

دروغت را چون قندى در دهان گسم آب مى‏کنم

با خود مهربان باش.

 

نبودم اگر نبودى،

دروغ تو را

خار تشنه کاکتوسى مى‏بینم

که پرندگان مهیبت را دور مى‏کند

به پرنده کوچک پناه مى‏دهد،

سقف دارد راستى

کف ناراستى ناپدید است،

 

اى ماه شقه شقه صبور باش!

چه‏ها که ندیده‏ئى

چه‏ها که نخواهى شنید

ما التیام زخم‏هاى تو را بر سینه مجروحت باز مى‏شناسیم

ماه لکه لکه!

مثل حبابى بر دریا بدرخش و

با آسمان خالى خود شادمان باش،

جشنواره آب است زندگى

چراغانى رودها که به دریاها مى‏رسند

زخم خورده بادها، زورق‏ها، صخره‏ها

سقفى دارد روشنى

کرانه تاریکى ناپدید است

 

اندیشه مکن که بهار است و تو نرگس و سوسن نیستى

به حسرت زنده رود زنده نمى‏شود رود،

خاکت را زیر و رو کن

ریشه و آبى مباد که نمانده باشد،

سقفى دارد زندگى

کف نیستى ناپدید است،

به رنگ و بوى تو خود شادمان مى‏توان بود،

گُل نیلوفر مردابه این جهانیم

و به نیلوفر بودن خود شادمانیم.

_شمس لنگرودی

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت٤:۱٥ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

یک عمر تو زخم های ما را بستی

هر روز کشیدی به سر ِ ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد ، آقا جان

ما تازه به یادمان می آید هستی..  

 _از جلیل صفربیگی

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/٥ساعت۸:۱۸ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 

گاهی برای یادبود ِ لحظه ای کوچک

یک روز ِ کامل جشن می گیرم

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٦ساعت۱٢:٠٢ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

 

هوالمحبوب

 

وقتی می بوسه تو رو یاد من می افتی هیچوقت

وقتی نازت می کنه یاد من می افتی هیچوقت

وقتی گل می ده بهت یاد میخکام می افتی

وقتی زل زدی بهش یاد شکلکام می افتی

یا که نه

یاد من می افتی هیچوقت یا که نه

یاد من می افتی هیچوقت

وقتی گریه می کنی سرتو بغل میگیره

وقتی می خندی بهش برای خنده هات میمیره

وقتی با همدیگه این کنار هم ،  این ور و اون ور

وقتی چشم غره میری واسه چشات میزنه پرپر

تو رو دوست داره مث من یا که نه

تو رو رو چشاش می ذاره یا که نه

وقتی آهنگی که با هم می شنیدیم و گوش میدی  یادم می افتی

اونجاهایی که با هم رفتیم می ری یادم می افتی

وقتی دوستای قدیمو میبینی از من می پرسی

خیلی دوس دارم بدونم که حالت چطوره راستی

هنوز عکسامو نگه داشتی یا نه

هوای طوطیمونو داشتی یا نه

یاد من می افتی هیچوقت

وقتی گریه می کنی سرتو بغل میگیره

وقتی می خندی بهش برای خنده هات میمیره

وقتی دلگیره ازت تو رو می بخشه مثل من

واسه خندوندن  تو می کشه نقشه مثل من

تو رو دوست داره مث من یا که نه

اشکات رو تنش می باره یا که نه

تو رو دوس داره مث من یا که نه

تو رو رو چشاش می ذاره یا که نه

مثل من

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٥ساعت۱٢:٠٥ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 
به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

 

منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده

عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده

 

 تو این تنهایی تلخ من و یک عالمه یاد

 نشسته روبرویم کسی که رفته بر باد

 

 کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد

 برای بودن من به خود رنگ فنا زد

 

 چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن..

 

کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد

منو آباد کرد و خودش ویرون شد از درد

 

 به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم

با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم

 

 ..

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٤/٤ساعت۱:٥٩ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب


امشب همه غم های عالم را خبر کن
 
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن
 
ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین
 
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین
 
در پرده های اشک پنهان، کرده بالین
 
ای میهن، ای داد
 

از آشیانت بوی خون می آورد باد
 
بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است
 
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
 
ای میهن، ای غم!
 
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم
 
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
 
خون از گلوی مرغ عاشق
 
مرغی که می خواند
 
مرغی که می خواست
 
پرواز باشد...
 
ای میهن، ای پیر
 
بالنده ی افتاده، آزاد زمین گیر
 
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها
 
ای میهن!

دراینجا سینه ی من چون تو زخمیست...

 
در اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد
 
دمادم، دمادم...

 

_خدای عزیزم مواظبش باش و تنهاش نذار.. :(

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٤/٤ساعت۱:٤٢ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

کار از تو می رود .. مددی ای دلیل ِ راه

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت٢:٤٥ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 
از آسمان ابری ام تقدیر می بارد
یعنی - دل من سرنوشت مبهمی دارد

دستم - که عمری بی طرف بود - از تو ،بعد از این
دیگر نمی خواهد که آسان دست بردارد ..

مانند من - در رفتن و ماندن - دو دل هستی..
آری ، تو هم ، بی من دلت طاقت نمی آرد 

من کوچه تنهایم ، اما در سکوت من  
تنها تو هستی آنکه باید گام بگذارد

چشمان این کوچه ،همه شب کهکشان ها را
پیش خودش ، راه عبور تو می انگارد

این کوچه - گرچه کوچه ای بن بست و بی عابر -
می خواهد اما ، خویش را در دست تو بسپارد ..

تا بلکه لحظه لحظه اندوه خود را نیز
با انعکاس گام هر گام تو بشمارد

 

  _ سهیل محمودی

 

پ.ن:

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم .... خنده هایم حرف است

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/۱۱ساعت۱٠:٤٥ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 
بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند .
راستی را از پس آنها می بینیم ..
اما خود ؛
ما را از راستی جدا می کنند ...

 

_جبران خلیل جبران

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥ساعت٥:۳۸ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

 

هوالمحبوب

 

امروز تولد توئه        میلادِ هرچی خاطره

روزی که غیرممکنه         هیچ جوری از یادم بره

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۳/۱ساعت۱:٤۱ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

دوست داشتن

صدای چرخاندن کلید است در قفل

عشق

باز نشدن آن

کاری که ما بلدیم  اما

باز کردن در است با لگد!

_جلیل

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٢/۳٠ساعت۱٢:٤٢ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 


در می گشاید و
باز میگردد
تا با لبخندی بگوید
- ببخشید
کلماتم اشتباها اینجا جا مانده
و می رود
تا بفهمم
آن لبخند و آن " دوستت دارم "
برای من نبود

 

_سینا بهمنش 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٢/٢۳ساعت۱۱:٠٦ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 خواب ِ این روزها را هیچ کدام از فنجان های قهوه ام ندیده بودند!

***

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم ؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٢/٢۳ساعت۱٠:۳٩ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 


چرا همگان را نبخشم؟

چرا از خاطر نبرم زخم‌ها را؟

من که فراموش خواهم­کرد

نشانی خانه‌ام

چهر­ه­ی کودکم

و تلفظِ نامم را از دهانت

و شعله که بر باد خواهد رفت

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥ساعت٤:٥٧ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

از کنسرت دیشب همایون همینقدر می شه گفت که هم زنده م کرد و هم بشدت دلتنگ. دلتنگ ِ روزا و شب هایی که بدون موسیقی خوابم نمی برد. بدون ِ سازم ، بدون آهنگام.. دیشب تازه دلیل این همه دل مردگی و بی قراری رو فهمیدم.من داشتم می رسیدم به همون موسیقی یی که مال منه.پس چی شد؟ می خوام مث قدیم بشم. همون دختری که داشت می شد مثل همین نوازنده های حصار، همون دختری که احساس توی نت هاش موج می زد. چرا اینطوری شدم؟

می خوام برگردم.


این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام 

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام  

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی  

دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد  

خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام


من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام  

حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام؟


در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا  

زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام


در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن 

صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱ساعت٥:٢۸ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 

دیگر چیزی به آخر دنیا نمانده

             شماره گیر تلفن که بایستد

                        -همه چیز تمام خواهد شد-

 

 

_از وبلاگِ این روزها

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٧ساعت۸:۱۱ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 
 نه ، پروانه ی من گریخت ..
به شتاب یک شوق ،
به سبکباری یک خیال ،
به پریشانی یک آرزوی آشفته ...

چه می دانم چگونه ؟؟


از تنهایی اتاقم گریختم.
خود را در پی او ، به در خانه رساندم .
گشودم ، بیرون را نگریستم :
کویر ... آسمان ... سکوت !

 

_دکتر علی شریعتی    

             

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳ساعت٥:٠٥ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 

سالی

        نوروز

بی چلچله بی بنفشه می آید ،

بی جنبش سرد برگ نارنج بر آب

بی گردش مرغانه ی رنگین بر آینه .

 

سالی

        نوروز

بی گندم سبز و سفره می آید ،

بی پیغام خموش ماهی از تنگ بلور

بی رقص عفیف شعله در مردنگی .

 

سالی

      نوروز

            همراه به در کوبی مردانی

سنگینی بار سالهاشان بر دوش :

تا لاله ی سوخته به یاد آرد باز

نام ممنوع اش را

و تاقچه گناه

               دیگر بار

با احساس کتاب های ممنوع

تقدیس شود .

 

در معبر قتل عام

شمع های خاطره افروخته خواهد شد .

دروازه های بسته

                به ناگاه

                     فراز خواهد شد

دستان اشتیاق

          از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی

            به خنده باز خواهد شد

 

و بهار

       در معبری از غریو

تا شهر خسته..

           پیش باز خواهد شد .

 

سالی

        آری

بی گاهان

نوروز

          چنین

                  آغاز خواهد شد .

                  

                                         

  _احمد شاملو

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت٢:٤٤ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 

بس که بد می گذرد زندگی ِاهل ِ جهان 

مردم ازعمر چو سالی گذرد، عید کنند

 

_صائب تبریزی

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت٢:٢٠ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

پیش از کشف عدد صفر ، بشر گمان می کرد که عدد ِ یک ابتدای هرچیز است

 

قرن ها طول کشید تا بفهمد که صفر هم ابتدای چیزی نیست

 

و همیشه همه چیز خیلی پیش تر از آن شروع می شود که نقطه ی آغاز است.

 

_وردی که بره ها می خوانند/ رضا قاسمی

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ساعت۱:٠٦ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

من دانم و غمگین دلت ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم ..

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٦ساعت٩:٥٦ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 

من فقط عاشق  اینم حرف قلبت و بدونم..
الکی بگم جداشیم تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

ببینم که وقتی هستم مهربونی  یا همیشه..
ببینم کدوم ترانه م رو لبات زمزمه می شه

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگی مو بذارم برای فردام

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه م
بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

_افشین مقدم

پ.ن: تمام افعال زمان حال ِ این شعر ، برای من به زمان گذشته تبدیل شده اند

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت٧:٠٩ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 خداوند شبان ِ من است

محتاج به هیچ چیز نخواهم بود

 

***

وطن پرنده ی پر در خون

وطن شکفته گل در خون

وطن فلات شهید و شب

وطن پا تا به سر خون

وطن ترانه زندانی

وطن قصیده ویرانی

ستاره ها اعدامیان ظلمت

به خاک اگر چه می ریزتد

سحر دوباره بر می خیزند

بخوان که دوباره بخواند

این عشیره زندانی، گل سرود شکستن را

بگو که به خون بسراید

این قبیله قربانی، حرف آخر رستن را

امروز ما ... روز فریاد

فردای ما روز بزرگ میعاد

بگو که دوباره می خوانم

با تمامی یارانم، گل سرود شکستن را

بگو بگو که به خون می سرایم

دوباره با دل و جانم

حرف آخر رستن را

بگو به ایران، بگو به ایران

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت۱٢:٥٠ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

*هوالمحبوب*

 

"وسَیَعلَمُواالّذینَ ظَلَمُواأَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبوُنَ"

وآنان که ستم کردند بزودی خواهند دانست بازگشت گاهشان کجاست

 

(سوره شعراء)

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت۱٢:٢۸ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

   

ستاره ها اعدامیان ظلمت 

به خاک اگرچه می ریزند

سحر دوباره برمی خیزند

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت٩:٤٧ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

*هوالمحبوب*

 

 


به همون رسم قدیم, که باهم حرف می زدیم

زیر گنبد کبود, باز میگم: یکی بود یکی نبود

قدیما پنجره های خونه ها, رو به صحرا وامیشد

 خورشید از بالای کوه خیلی زود پیدا میشد

جلوی پنجره ها این همه پرده نبود ,دیوار نبود

 تو هوای اون روزااین همه دود نبود,غبار نبود

قدیما می شد کنار پنجره

بشینی دروازه هارو ببینی

 آخه شهرای قدیم دروازه داشت,مثل شهر خودمون

 که همه دروازه هاش آوازه داشت

 

یه روز از همون روزا 

 صبح زود یه قاصدک , سوار باد خنک

اومد از پنجره تو دامن گلرخ کوچولو

دختر خوشگل شهر, گونه هاش مثل هلو

بچه ها هیچ می دونید, قاصدکا

 همیشه مژده میارن واسه ما..

اینو گلرخ می دونست, شایدم شنیده بود

شایدم خودش به چشماش دیده بود

که همیشه قاصدک

با خودش مژده داره,خبر خوب میاره

شایدم قاصدک اینو می دونست

که چرا همیشه از صبح تا غروب

گلرخ این دختر خوب, از پای پنجره اونور نمی ره

هر کی از بیرون دروازه میاد,

 گلرخ,از اون چه سراغی می گیره:

 

قاصدک, مژده می خوام,مژده می خوام

 د بگو, خبر چی آوردی برام

 از کجا, از پیش کی میای؟ بگو 

  واسه گفتن چی میای؟ بگو

 قاصدک, راسته که تو خوش خبری؟

از همه قاصدا مهربون تری؟

همه میگن: اونی که رفته میاد

 یا همین هفته, یا اون هفته میاد

صبح تا شب چشام به این دروازه هاست 

 آخه پس اونی که میگن میاد کجاست؟

نکنه گم شده باشه قاصدک..

قاطی مردم شده باشه قاصدک..

ندونه راه خونه کدوم وره

نکنه شیطونه اونو ببره

قاصدک, دلم براش شور میزنه

 نکنه دلش یه وقتی بشکنهناراحت

آخه اون خیلی ظریفه قاصدک

 مثل روحه من لطیفه قاصدک

قاصدک, ترو خدا راست بگو

اگه اون فقط یه رویاست بگو

 **

قاصدک, حرفای گلرخ رو شنفت

 قاصدک, هیچی نگفت, هیچی نگفت

**

صدای سبز درخت, صدای آبی آب

 صدای سرخ خروس توی آبادی خواب

آسمون صاف و قشنگ, همه جا آفتابی رنگ

اما گلرخ تو خونه, منتظر با دل تنگ

 

چرا لالی قاصدک؟ نکنه خواب و خیالی قاصدک

یه دفعه چی شد زبون تو, چی شد

 قلب پاک و مهربون تو چی شد

چی شده, چرا جوابی نمی دی

نکنه هنوز تو اونو ندیدی

حرف بزن, ترو خدا حرف بزن

نکنه اون دیگه قهر کرده با من..

قاصدک, ترو خدا از اون بگو

 از زمین خیلی ها گفتن تو از آسمون بگو

چی شده, چرا زبون بسته شدی؟

 نکنه تو هم ازم خسته شدی..

 

گاهی وقتا دل گلرخ می گرفت

 مثل گاهی که دل ما می گیره

مثل وقتی که هوا بارونی نیست

 اما یکهو دل ابرا میگیره

 

گاهی وقتاآدما.. یه دفه

از همه چی دل میکنن

اما پیداست که دارن

خودشونو یه جوری گول می زنن..

 

قاصدک!  می خواد بیاد, می خواد نیاد

 به جهنم اگه ما رو نمی خواد!

دیگه خوب شناختمش, شناختمش

 می دونی, من خودم اونو ساختمش

حالا هم خودم خرابش می کنم

از تو رویاهام جوابش می کنم

** 

قاصدک, حرفای گلرخ و شنفت

 قاصدک هیچی نگفت, هیچی نگفت

**

راستی یادمون باشه, اگه رویا نباشه

  خوابمون شبیه بیداری می شه

نمی خوام بگم که بیداری بده

 خوبه, خیلی خوبه اما شب و روز

 خیلی تکراری میشه

 

قاصدک, اون آخه مال خودمه

 واسه من, اون نه زیاده, نه کمه

زودتر از هر کسی من شناختمش

هر چی باشه خودم اونو ساختمش

حالا هم حیفه خرابش بکنم 

از تو آیینه جوابش  بکنم

قاصدک! بگو بیاد, بگو بیاد..

 بگو گلرخ  همیشه تورو می خواد

 **

قاصدک,حرفای گلرخ رو شنفت , رفت وپیش همه گفت

**

 

_محمدعلی بهمنی

 

 

پ.ن:

 گل قاصد! کی فرستاده تورو؟

کی به تو گفته به اون خونه برو؟

دیگه دل از همه سرده .. حالیته؟

می دونم برنمی گرده . حالیته؟؟

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ساعت۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 

ای که دل بردی ز دلدار من !   آزارش مکن

آنچه او در کار ِ من کرده ست ، در کارش مکن

 

* * * 

پ.ن: خوشحالم که دیگه مطمئن شدم اینجا نمیای که سولوی غم انگیز منو بشنوی، که بازدید وبلاگمو تو همین مدت کم به صفر رسوندم ، که دیگه با خیال راحت می تونم هرچی دلم میخواد اینجا بنویسم و نگران این نباشم که تو بخونیش و از اون زنگای بیخود به من بزنی، که باز بفهمم زنگت از سر شوق یا دلتنگی نبوده..

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ساعت۱۱:۱٧ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

 

هوالمحبوب

 

دیرست،گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!
دیرست،گالیا! به ره افتاد کاروان.

عشق من و تو؟ ... آه
این هم حکایتی است.
اما، درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست..

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی‌گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

دیرست، گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.
هنگامه رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگی است.

در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

یاران من به بند..
در دخمه‌های تیره و نمناک باغشاه،
در عزلت تب‌آور تبعیدگاه خارک،
در هر کنار و گوشه ی این دوزخ ِ سیاه!

زودست، گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه!
 زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...

روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت

 


       روزی که آفتاب
          از هر دریچه تافت،

 


روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،


من نیز بازخواهم گردید آن زمان..
سوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه‌ها،
سوی بهارهای دل‌انگیز گل‌فشان،

سوی تو

            عشق من!

 

_هوشنگ ابتهاج

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٦ساعت۱٢:۳٦ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 

یک سال پیش بود انگار .. در چنین روزی

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱٠/٤ساعت۱٠:٤۳ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()

هوالمحبوب

 

 

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

 تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

ساقیایک جرعه ای زان آب آتشگون که من  

در میان پختگان عشق او خامم هنوز

از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن  

می زند هرلحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب  

می رود چون سایه هردم بر در و بامم هنوز

نام من رفته ست روزی برلب جانان بسهو

اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز

در ازل دادست ما را ساقی لعل لبت

جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان 

جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز

در قلم آورد حافظ قصه ی لعل لبش

آب حیوان می رود هر دم ز اقلامم هنوز

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٥ساعت۱٢:۱۱ ‎ق.ظتوسط مرجان | نظرات ()

 

 

 هوالمحبوب

 

ما رو مرام کُش  کردی!!!

 

 این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٧/۱۸ساعت٧:٢۳ ‎ب.ظتوسط مرجان | نظرات ()